تبليغاتX
دون کیشوت

محیط امن و بی تشویش. وجود و حضور دوستان صادق. فراغت از غم ایام . مامنی برای اندیشیدن به زیبائی ها. فضائی که در آن ملالی نیست. سحر و جادوی آن غالب بر زمان خطی است. فضائی سرشار از امور ماورائ . جائی که در آن لمس و حضور خدا هویدا است. زمان بعد خود را از دست  می دهد . انسان به خلسه یگانگی با همه امور و اشیا می رسد . رنج -  کینه- نفرت  و امور بر باددهده روان در آن غایب است. این یک فضای جادوئی برای جوانانی است که در کنار نشئه مواد مخدر خواهان خود یابی هستند. آغاز ماجرا و جریانی که سرانجام آن بر او نامعلوم است . او همین دم و آن را می طلبد . گریزان از نیامده و بیزار از رفته . چه سرخوش نظاره گر رمز و راز عالم است. آنات بی زمان که در پناه روح نباتی وحدت ماورا طیبعت و دون آن راشاهد است. این اما یک روی این اهریمنی است که تلبیس حق شده است. مکار هزار چهره ای که با بر نشتسن بر بال آرمان و آرزوهای فروخفته یک جوان آن را به عفریته تباهی تحویل می دهد. هر لحظه در مرداب گمراهی و تیرگی فرو می رود و امان از راه چاره و نجات . جوان است و خامی و هوس تجربه  و رزم آوری با این غول هزار چهره . غولی که خلق مناظر خیال انگیز کار و هدف اوست . رسالت او هدایت در راه ماندگان و غافلان از راه صواب و درستی است . او نماد غریزه مرگ و نیستی است . جوهره و عصاره او را با افکار تیره و ابهام در آمیخته اند. وظیفه دارد که روح شادمانی و خاطره آن سرخوشی ازلی جام دوست را با بوسه بر لبان زهر آگین این داروی ابلیس به قهقرا برد. روح دردمند جوان را با سرخوشی لحظه ای به یغمای ابدی می برد.او با فطرت پاک جوان سرو کار دارد و سر و جادوی خود را با  دراین راه بکار می اندازد که به این استحاله دست یابد. جوان اما هر لحظه به این مغاک کشیده می شود و آنگاه است که در می ماند . خدایا مرا راه چاره ای فرا روی نه . ندا  روان خسته او را التیام نمی بخشد. هر لحظه این  هجران دردناک تر می شود . روح زخمی او قالب افسردگی می گیرد به روان حیوان بی آزار نزدیک می شود . در ته اعماق چشمان بی سوی او شعله های حیات هر دم رو به خاموشی می نهد . خدایا مددی . ای کسی که همه رشته ها در دست توست .پناهی با ش این درمانده را . غمناک است. تو گوئی غم هجران چند هزار ساله انسان نوعی را بر دوش های ناتوان و فرسوده خود حمل می کند. بیزار است از خود و غیر . همیشه در گریز است . دیگر به ندا و باور نیز بی ایمان می شود. دلش نیز از اندوه این دیگر روی جوهر ه انسان تهی می شود . اصلا او کیست . این دیگر مهم نیست. لاشه بدبو و متعفن چه به دانستن این  عصاره خرد بشری . خود را بشناس پوزخند تلخی با کینه به تو ارزانی می دارد. حیات . زیست . زیبائی. چه واژه های متعفن و پوکی در کلام اوست. او در چنگال غریزه مرگ دست و پا می زند. بعضی مواقع و لحظاتی که تنها با تنهائی خود به سر می برد خدا با گام های پدری مهربان به سراغش می آید. فرزند بیمارم . بیمار . آیا او بیمار است باور این جمله او  را به واکنش وامی دارد غرور جوانیش به سویش می شتابد . من که می خواستم شاهکار خلقت را خلق کنم . من که می خواستم چرخ گردون بر وفق مراد من بچرخد. اما این آرزوهای سرخورده نیز در پس هزار توی او رنگ می بازد. اصلا از کی من باختم . به که باختم . این چه بلائی بود بر من نازل شد. کدامین گناه دامنگیر من شد که دچار افیون و بازی بی پایان آن شدم . خدایا مددی . مگر خدائی هم هست. من سالها بود که نقش خدا را بازی می کرد . آنقدر باورمند خود بودم که ترسیم آینده ملک و ملکوت را من می نوشتم . حال چه مانده و پریشم که از خدا که ساخته ذهن بشر است یاری گیرم. تضاد . هست نیست. هست این آخرین نوای الهی که در جان بیمار او طنین انداخت . خدا هست . ایمان هست . چاره هست. مهم آنکه قبول کنی که بیماری . بیمارم؟ نه .علامت  سوال را از آخر جمله حذف کن. جای سوال نیست. جای رفتن و برشدن است. بر خیز و از او مدد و یاری طلب . سالها در کنار تو و به انتظار تو نشسته بود . دست مهربانش نیز در بدترین لحظات بر سر تو بود. بی درکی و بیماری تو مانع رویت رویش بود. لاک تنهائی را  به خودخواهی این رذیلت بشری بسپار. خود را رها کن خدا منتظر است. تنها و درماندگان نیز مشمول این لطف بی کران هستند. باور کن که می شود . شده است. می شود در قاموس انسان همیشه نقش و رنگ الهی را به نظاره نشست . انسان در رهش و گریز و بی نیازی  از خدا است که  مبتلا به این هجران و تباهی می شود . درد او بی معنویتی است . بی دنباله بودن او را ابتر و ناقص می کند . جای رشد و کمال را بر بندگان باز نهاده اند. کافی است که ایمان داشت و این راه را پیمود. جوان برمی خیزد . اکنون رها از هر تعلق است . دیگر نگران فردا و تشویش گذشته نیست این بار بدون نیاز به نشئه مواد فقط با یاد و ذکر خدا. چه  پدری مهربان همیشه با اوست. او تلاش خود را می کند و دنباله و نتیجه را به خدا می سپارد .و همیشه این دعا را  به گوش جان می سپارد که 

خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم.

     شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم 

                         و دانشی که تفاوت این دو را بدانم   

+ نوشته شده توسط حسین دهقان در دوشنبه سی ام آبان 1384 و ساعت 15:13 |

* حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت        آری به اتفاق جهان می توان گرفت*

همیشه برای من جای سوال بوده که چرا ما ایرانی ها نمی توانیم متجمع و به صورت گروهی فعالیت داشته باشیم. در کارهائی که به صورت فردی باشد سرآمد،ولی توان مدیریت و انجام کارهائی که نیاز به تشریک مساعی دارد ناتوانیم و همیشه تکروی ها، ما در مخمصه قرارداده است.

در یافتن دلیل و دعوی هائی که چاره ساز این مشکل باشد نیز نظرات مختلفی اقامه شده است. گروهی بر این باورند که تنوع و اختلافات فرهنگی که ریشه در قومیت های  زیادی که ساکن این سرزمین هستند از عوامل نبود وحدت است . دیگر اینکه نبود یک حکومت مرکزی قدرتمند و قدردان قومیت ها در این امر دخیل است . سوم قبول نظر توهم توطئه که ریشه همه مسائل و مشکلات را در خارج از این مرز و بوم می جوید. همه این نظرات موقعی می تواند صائب باشد که به اشتراکات فرهنگی بی توجه و باور های جمعی نادیده گرفته شود. برای رسیدن به اجتماع خاطر رجوع به خاطره های ناخودآگاه جمعی ضرورت اساسی دارد. زبان فارسی نخستین مولفه در این امر می باشد . زبانی غنی و شاعرانه که در گیر و دار حوادث و مصیبت هائی که بر این قوم رفته همچنان سرافرازانه بر چکاد اندیشه های عر فانی و غنای معنائی حکومت می کند. گرچه ذکر این نکته حیاتی است که ورود تکنیک و زبان علمی خاص آن ،کمی زبان فارسی را در سترون فرو برده ولی می توان با آموختن زبان های جدید که کلام علمی و فلسفی را بر بالهای خود حمل می کند این نقیصه را جبران نمود . فرهنگ گرانسنگ و دیر پای ایرانی نیز مامن امنی برای تجمع خاطر پریشان ایرانی است . که با یافتن مولفه هائی از آداب و سنن گذشته می توان خاطره قومی را در دل جاوید نگه داشت. می توان در دنیای جدید با حفظ و بهره گیری از ملزومات آن در فضای دل شیفته کهن آداب نیک این سرزمین بود . رسیدن به وحدت قوم ها ادا کردن حق و حقوق آنان از جانب دولت مرکزی است. درک این نکته که در گوشه های ایران اقوامی زندگی می کنند که قرینه ها و همزاد آنان در سوی دیگری مرز سکنا دارند و برای یافتن دلبستگی این اقوام گریزی از این مدارا و رسیدن به وضع معیشت و باور دادن به انان که می توانند فارغ از هر سانسوری فرهنگ قومی خود را زیست نمایند در عین حال مشترکات  ملی را رعایت نمایند که این در گرو احترام به ایشان میسر می شود. در ارتباط با توطئه و ربط امور به خارج  ریشه در بی باوری و اعتماد به افراد جامعه نشات می گیرد . ما نه به دنبال مدد و نیروی غیبت و نه انتظار معجزه از بیرون هستیم . ما موقعی می توانیم این باور و توهم را از خود دور نمایم که  به تمامی افراد این جامعه باور و برایشان ارزش و احترام قائل باشیم . هر فرد ایرانی یارای تحول و حل مسائل خود را دارد مهم این که از سوی حاکمان باور و از نیرو های آنها بهره بهینه شود. رسیدن به اجتماع و کار گروهی نیز رعایت قواعد و ملزومات تنها شیوه حکومتداری مدرن که مورد پذیرش جامعه انسانی است می باشد.که همان دموکراسی است ودر این امر باید دولت - ملت بر رعایت و پایبندی به ان کوشا باشند و این نیاز به ممارست و جهد فراوان دارد. تنگ نظری ، خودخواهی، بی توجهی و بی حرمتی به شهروندان فرصت سوز و بر باد دادن مرام و مسلک انسانی است .در اخرقبول و به جان خریدن کلام  *حافظ* فرهنگ ایران که در اتفاق و همدلی است که  مرزهای ناممکن را می توان گشود و خواسته ها را جامه عمل پوشاند .  

+ نوشته شده توسط حسین دهقان در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 19:3 |

هزاران اميد و آرزو. خيال رسيدن به دروازه هاي شناخت. شوق آگاهي و جوشش خيال . هفت خوان هاي فرواني را پشت سر مي نهي تا به عرصه علم آموزي و دانشگاه گام نهي. روزهاي اول را به آشنائي با هم كلاسي ها سپري مي كني .محيطي كه براي تو نامانوس است. مناسبات آن متفاوت است . همكلاسي هاي از جنس مخالف . ناشناخته اي كه اكنون در يك قدمي توست و به خاطر نوع ساختار جامعه مشغله عمده اي از فكر تو را به خود مشغول مي دارد. غليان احساس و انديشه . خوابگاه دانشجوئي مركز تصميم گيري براي عالم و آدم . به دنبال انداختن طرحي نو در عالم هستي . خودخواهي تو متورم شده است. معصوميت جواني تو سمت و سوي ديگري مي گيرد .با همه خلوص خواهان تحول در ساختار جامعه هستي . اميدوارانه به آينده مي نگري . زيبائي ها در تو خلجان روح را به همراه دارد. در پي دانستن و كسب هويت جديد هستي .هر موضوع ذهن تو را درگير و دچار مي سازد. ريشه هاي تفكر انتقادي در تو نضج مي گيرد. روح سركش تو بنا به مقتضاي جواني مي خواهد همه چيز را در يد استيلاي خود در آورد. در خويش نمي گنجي . به دنبال فضاهاي تنفسي جديد هستي . به ديگر فرهنگ و آيين ها سرك مي كشي . در پي كشف و شهودي . غرق در تفكرات عرفاني مي شوي. در مي ماني . حيرت .پريشاني. مي خواهي خود را پيدا كني . گم مي شوي در جادوي عشق. دنيا را جوري ديگر با رنگ و لعابي آسماني نظاره گري. كودك شاعر درون تو به دنبال بي دردي و بي غمي است. آوردگاه عشق از تو پايمردي و سختي مي خواهد.گاه در اوج و گاه در حضيض روحي به سر مي بري.كابوس امتحان همه چيز در طول ترم متن بود جز درس . ترم را با جان كندن به پايان مي رساني و نقشه براي درس خواندن در ترم هاي اينده .اين گوشه اي از پازل دوران دانشجوائي در يك ترم تحصيلي است. شايد هر دانشجوئي در طول دوران تحصيل يا بعد از ان با اين سوال اساسي روبرو شود كه دانشگاه به او چه داده و بهره او از دانشگاه چه بوده است . حظ و بهره هر فرد از دانشگاه به ديدگاه و رشد و بلوغي كه در اين محيط علمي داشته است ، بستگي دارد . مهم اين است كه فرد به دنبال انگيزه هاي دروني خود بگردد يا انگيخته هاي خود و دانسته ها را به كنكاش طلبد تا بدين سوال پاسخ دهد. به نظر من مهم ترين فاكتوري كه دانشگاه در اختيار افراد قرار مي دهد حس هويت و شناخت فرد از فرهنگ خود و جامعه اش مي باشد. فرد به مرحله اي از شعور مي رسد كه در پي آن است كه شالوده هاي شخصيتي خود را بر آن بنا سازد.دومين عامل تفكر انتقادي است.فرد مي اموزد كه با فاصله به مسائل بنگرد . تعصب و محدويت هائي كه ديد فرد را به مسائل بسته نگه مي دارد را از خود دور مي دارد. عامل سوم هويت اجتمائي و بلوغ سياسي است . در اين دوره فرد درگير امورجامعه و مسائل ان مي شود و مي خواهد كه ارائه طريق نمايد. شركت در تشكل هاي دانشجوئي و احزاب نمود خارجي اين مهم است . گرچه بنا به روحيه جواني افكار او بيشتر انقلابي است و به مرور زمان و لمس و درك واقعيت هاي جامعه اين شور و حرارت جاي خود را به شعور خواهد داد. و از خودخواهي متورمي كه به آن گرفتار بود كاسته مي شود و مرز بين امور ي كه فرد توانائي تغيير آن را دارد با تغيير نيافته ها را درك خواهد كرد. در عرصه اجتماع بينش و نگرش او نسبت به جامعه عوض خواهد شد . فرد در اموري كه عهده دار آن مي شود احساس تعلق و تعهد خواهد نمود.

+ نوشته شده توسط حسین دهقان در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 13:45 |

* پاداش همیشه نه از آن شجاعان که از آن جوانان است.مردن یا نوشتن .عشق ورزیدن یا مردن.*     کارلوس فوئنتس

صحبت  امروز از احساس کمیاب در نسل جوان یعنی امید است. احساسی که در گریزگاههای مشکلات مبتلا به جوانان دامان انان را گرفته و فضای ذهن آنان را مسموم از نبودن خود ساخته است . اگر تنها رسالت انسان برشدن و باشندگی برای این تنها موجود باشنده هستی باشد این مهم در احساس و صورت از حضور که همان امید  است خلاصه می شود. انسان در لمس و هم نوائی درون با امید است که می تواند مرزهای ذهنی و جغرافی را فرو ریزد و بی توجه به نظام های حاکم بر جامعه به پالایش و رهائی دست یابد. هر احساسی که در انسان وجود دارد نقیض خود را با خود حمل می کند . غلبه و سیطره هر حالت بودش خاص خود را برای فرد به ارمغان می آورد و این مسئله ای کاملا ذهنی است . تنها در تسلط بر حوزه ذهن و باطن است که انسان احساس خود بودن و فردیت داشتن را در خود احساس می کند. مهم آن است که کدامین وجه و صورت را بر هندسه ذهن خود حاکم گرداند. پرورش و تکثیر این حالت نیز موتور حرکت و جلوبرنده اوست. این مقدمه از آنرو بیان شد که هر فرد با مراجعه به خود و جراحی روح خویش می تواند معماری شخصیت درونی خود را به انجام رساند. قسمت اول نوشته نویسنده مکزیکی می تواند راهنمای خوبی برای کسانی که حوزه قلم را انتخاب نموده اند باشد. مردن یا نوشتن . این خط ومرز تعیین شده به افراد هشدار می دهد که تکلیف خود را روشن کنند. برای رسیدن به وجودو اثبات موجودیت خود باید نوشت . و این کار نیاز به عرق ریزان روح دارد . این ممکن نمی شود جز با خواندن و نوشتن مداوم و مساعدت از دو بال نیرو بخش یعنی امید و عشق . همیشه کسانی مان و جودان شده اند که فارغ از هر قید و بند به خود و مرام خویش باور و یقین دارد و ناملایمات و موانع نمی تواند سد راه او شود. منظر بهبود و تغییر اوضاع و دل سپردن به نیامده ها جز فرسایش ذهن حاصلی در بر ندارد. توقف و سکون مرداب روح است . حرکت انسان باید سمت و سوی به انجام رساندن رسالت او اسشت .  

+ نوشته شده توسط حسین دهقان در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 و ساعت 14:6 |

روزی .  روزگاری

                    سالها مشغول قتل عام روزها بود.

خوابگاه دانشجوئی بعثت. بالای تخت یکی از دانشجویان عبارتی بود بدین مضمون * مشغول قتل عام روزها هستم*. روزهای او از ساعت ۱۲ ظهر شروع می شد. بعد از ان به دانشکده خبر می رفت و عصر همین مسیر را برمی گشت و وقت سرخوشی و بهره او آغاز می گشت. بحث و خواندن کتاب و پناه به باغ سبز  عرفان و سیر در رویا ها آرامش بخش  اضطرب و پریشانی او بود. غم خود را در گریز از واقعیت سمج تسکین می داد. او که سالها پیش از ان در یکی از دانشگاههای کشور در رشته شیمی کاربردی که عشق دوران دبیرستانش بود قبول و پس از مدت کوتاهی دلزده از این معشوق و با گذراندن بیش از شصت واحد انصراف داده بود. می خواست که شیمی همیشه معشوق او باشد و صیغه محرمیت را با آن جاری نساخت. بحران های او از همین زمان آغاز شد. بحران هویت *من کیستم* . و چون بدون رهنما و مرید در این مسیر گام بر می داشت متحمل هزینه های زیادی شد. می خواست به تنهائی  در پی پاسخ های خود باشد. به مذاهب مختلف سرک کشید شاید که ایراد و درماندگی که گریبانگیر او بود را در دین خود بازجوید. به گذشته قومی و ملی خود رجوع کرد تا شاید راز این عقب ماندگی تاریخی قوم و ملت خود در رابطه با دنیا ی جدید رادریابد. در این سردر گمی و ابهام هر لحظه زمین زیر پای باور های او سست تر و رو به زوال تر می شد. درمانده در میان بی یقینی هر دم در آوردگاهی خسته تر از همیشه برمی گشت.دوران سربازی نیز او را رها از رویاها نساخت. اما درد او بی در مان شده بود و شاید دیگر دردی را احساس نمی کرد . از لحاظ مالی خانواده او را تامین می کردند. و این امنیت وثباتی برای او محسوب می شد. پس از خدمت سربازی  هوس درس خواندن به سرش زد. و در کنکور دانشکده خبر قبول شد. با اشتیاقی که دامن گیر جامعه بود وفضای بازی که ایجاد شده بود  مسرور از این که این رشته را انتخاب نموده است. اما این هیجا ن نیز زود فروکش کرد . شرایطی که بر این رشته مستولی بود و افرادی که در این وادی قلم می زدنند و مشکلاتی که سر راه آنان سبز می شد. باز او را از رفتن باز می داشت. تنها دلخوشی که در این ایام داشت دوستان ذی قیمتی که لحظه های دلتنگی خود را با آنان سپری می کرد. همیشه به دنبال آرمانهائی می گشت که امکان تحقق آن برایش میسور نبود.یا در آینده نیامده زندگی می کرد یادر  حسرت گذشته های پر بارسرزمینش بود. عرفان شیمیائی نیز در مدت کوتاهی این مشکلات او را صد چندان کرده بود. روزی به خود امد و از آن نمی دانم کجای هستی طلب رهائی نمود. پاسخ او اجابت شد. او از گذشته و افکار و احساساتی که موجب نگرانی او بود رها گشت. اکنون  برای امروز زندگی می کند. شاغل است و  از شغل خود راضی است.از  بی نظمی ذهنی و زمانی  کم کم فاصله می گیرد. دیگر در بند غم فردا یا حسرت و ندامت گذشته نیست . او تا حدودی آدم شده و بعضی وقت ها به دوستان سابقش سر می زند. من با دیدن او  شور زندگی را لمس می کنم . زمانی غریزه مرگ بر او حکومت می کرد ولی اکنون امیدوارانه در همه چیز می نگرد. گرچه خوشبین نیست و لی با امیدواری روزها را سپری می کند.  اگر راهها را بسته بیند از رفتن دریغ نمی کند .و سعی می کند که نقش خود را به بهترین وجه بازی کند   

+ نوشته شده توسط حسین دهقان در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 و ساعت 15:34 |

علوم  حیرت . علوم دقت

امروز در جامعه ما شاهد رویش قارچ گونه مکاتب عرفانی و شبه عرفانی فراوانی هستیم. جوانان زیادی که بعضا از سر بی دردی و سردرگمی جهان مدرن و دوری از معنویت اصیل به سمت وسوی این آیین و مراسم ها می روند. این از بیماری قرن حاضر است که نوعی پریشان خیالی بر انسان ها عارض شده و ملجاء  و تکیه گاه امنی برای آنان فراهم نیست.جامعه و مردمان ما که در حال وداع با سنت ها و ضرب آهنگی که گذشتگان آنها بر آن مدار می زیستند و نیازها و خواسته های آنان از این فرهنگ فراهم می شد  ورود به دنیای جدید که هیچ مناسبت و تشریک مساعی نداشته اند نسل آنان را دچار سردرگمی و پریشانی خاطر و خیال کرده است . ما در مسیر ورود به دنیای مدرن تلاش و پویائی خاصی از خود بروز نداده ایم . مناسبات آنرا درک نکرده و پیامدهای خواسته  و ناخواسته آنرا در ک نمی کنیم . اما دنیای مدرن می رفت که همه فرهنگ ها و تمدن ها را به محک آزمایش و به مثابه یک ابژه قابل شناسائی به زیر دید  وبینش علمی خود در آورد. ما قرن ها بود که کارگاه عقل را به خاموشی سپرده و در یک فرهنگ باستانی با ضرب آهنگی که جواب سوالات افراد و نیازهای آنان را مرتفع می کند زندگی می کردیم و با نواختن صوراسرافیل از این خواب پریشان و گنگ خویش به پا خواستیم و آنگاه بود که گولی و گنگی و رخوتی که با ما بود این بیماری تاریخی ما را شدتی دو چندان کرد . ما در برهه ای می زیستیم که نه عشق مولانا را داشتیم و نه توان درک عقل دکارت . و این برزخ نه این و نه آن گریبان ما که در ابتدا شرقی و سپس جهان سوم لقب گرفتیم را گرفت و راه گریز از آن برای ما و کورسوی امیدی نیز برایمان باقی نماند. نه بازگشت به سنت دوای درد ما بود و نه تقلید و گرفتن مکتب هائی که در دامنه مدرنیته روئیده بود. می بایست این فاصله تاریخی و همفکری با اندیشمندان غرب در ما نهادینه می شد تا امکان همسخنی و دیالوگ قرار می گرفتیم ولی ما بر اثر روحیه رخوت که خاص شرقیان است از این فرصت نیز دوری کردیم و این  بیماری ما را مضاعف نمود. جوامع غربی با روح فاوستی حاکم بر آن تمام عرصه های از ریزترین میکروب ها و عظیم ترین کهکشان ها را در نوردید .فرهنگ و تمدن ها نیز از این قاعده مستثنی نبود. آنها به پشوانه عقل دکارت هندسی ذهنی و فرهنگی خود را ترسیم کردند و این هندسه را به دیگرا ن تسری دادند . اگر ما می خواستیم گذشته خود را بررسی کنیم از دید علمی و نگاه نقادانه غربی و عموما متفکران آنها به شناخت خود رسیدیم. نداهائی که از سر درد از جانب متفکران سرزمین مان بهپا خاست و برئتی که از غرب صورت گرفت نیز به جهت ماهیت خاص آن که همان غربزدگی است و این مفهوم نیز در دامان فرهنگ غرب نمو یافته بود در نطفه خفه و امکان نضج نیافت. این مقدمه کلی از آن جهت بیان شد که غرب با حاکمیت عقل و وداع با خدا خواهان آن بود که بهشت و سعادت را در این دنیا بنیان نهد و هر چه از محک تجربه به دور بود بی اهمیت و فاقد توجه علمی بود. این باعث شد که چند قرن بعد جنبه فراموش شده و مغفول روح دامن آنرا را گرفته و بحران های روحی برای جوانان ایجاد نماید. گرایش به سمت مواد مخدر و مکاتب شرقی در دهه شصت میلادی پیام این وداع با معنویت بود. اما غربی که همیشه بحران های متعدد را پشت سرگذاشته این مرحله را متوقف و مسئله را حل نمود . گرایش به فرهنگ مسیحی و زنده کردن آموزه های ان در روانشناسی معنا گرا درد آنان را تخفیف می داد. اما جامعه ما به کدامین سمت و سو می رود . سالها است که کتاب های شبه عرفانی سرخپوستی . بودائی و هندی رکورد مطالعه ایرانیان به خصوص جوانان  را به خود اختصاص داده است و این پیامد خطرناکی برای جامعه جوان ما می تواند باشد. کشوری که با استعدادهای غنی می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد گرفتار بی دردی هائی می شود و گریز از واقعیت دامن او را به خود مشغول می دارد. اما چرا آنان به این سمت و سو می روند. آیا جامعه ما که سرشار از شعر و شاعران عرفانی و عارفان به نام است نیازی به این مکاتب جدید هستیم . آیا این نیاز امروز ماست. عرفان هوای تنفس و ممد روح است اما زمانی این موثر است که عقلانیت و توجه به نیمکره چپ مغز هم در دستور کار متولیان فرهنگی جامعه قرار گیرد. ما به علوم دقت بیشتر نیازمندیم . علوم حیرت از حیث تاریخی در مقاطعی ظهور بیشتری دارد که کارگاه عقل تعطیل شود و این در جوامع استبدادی بیشتر به چشم می خورد. هوای تازه و روح بخش.هم اندیشی با اندیشمندان ملل جهان و مشارکت در تجربه جمعی بشر امروز است . امید که از این قافله عقب نمانیم .

+ نوشته شده توسط حسین دهقان در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 و ساعت 14:48 |


Powered By
BLOGFA.COM