تبليغاتX
دون کیشوت

نشئه اول طبيعت. رها شدن و آمدن به زندگي كه با رنج در آميخته اند. دوران خردي و كم خردي كه همزاد بي خبري است . جواني كه سرشار از نيرو و انگيزه بي جهت و سمت و سوي روشن. ميانسالي و حسرت روزهاي از دست رفته .پيري كه همزاد مرگ و پايان دوره عمر . اما در اين چرخه چه عايد فرد مي شود .آيا حظ و بهره اي او را نصيب است؟ آيا ثمره زندگي او داشتن فرزند و منال او رابس است ؟ آيا هنوز سرخوش مناصب مادي و معنوي كه براي خود متصور است، مي باشد ؟ از اين آمدن و رفتن او را چه سود ؟ سوداي او چيست كه رضايت خاطر او را جلب كند؟ هزاران سوال بي پايان مي تواند ذهن و انديشه او را به خود مشغول دارد . اما به راستي چه مي خواهيم از اين فرصتي كه به اجبار در اختيار ما نهاده اند؟ آيا آمدن او تاثيري در اين تاريخ طولاني زيست بر اين كره خاكي دارد؟ چه مي شد كه وجود نداشت؟ نگاهي بر پس پشت خسته تاريخ مي اندازد . در اين وانگري مي بيند كه قرن ها و ميليون ها نوع از او در اين آمد و شد بي دعوت اين مسير را بدون رضايت خاطر پيموده اند . اين سياره كه سرنوشت او به سوي نابودي است . سرنوشت او نيز مبهم تر . اما سرنوشت . آيا مسير و نقشه را به او داده اند ؟ نمي داند. به كه رجوع كند .؟  اما در اين دور مرگ و زندگي ،فرد اگر بخواهد بدون اين آموزه ها و باورهائي كه به او تحميل مي شود زيست كند چه فرجامي در انتظار اوست؟‌ اول بايد همه آموزه ها و داشته هائي كه در خزانه ژنتيكي اوست خالي كند.ناخودآگاه فردي و جمعي كه حاصل بار هزاران ساله و خسته بشر است را به كناري نهد و به لايه هاي درون خود رجوع كند. اين آيا نياز به رونده  و راهنما ست ؟ نه اين بر خود فرد فرض است كه در اين ساختارشكني بدون هيچ دست آويزي همه پرده ها را فرو درد . بيايد و رسالت خود را تعيين كند .اين حيات كه بدون او نقش گرفته  بايد يك مسئوليتي را از او تقبل نمايد . مهم ترين مسئوليت نيز آزاد بودن است. هر چه كه بند پاي اوست را به كنار نهد .قدم بردارد. و سفر خود را آغاز كند. شايد تنها جبري كه پذيرفتني است همان جبر  آزاد بودن است . اما آزادي را براي چه مي خواهد ؟ فردي كه اسير زندان هاي زيادي است داشتن آن او را چه مزيتي است؟ وقتي كه نيك مي نگرد و به همه تعهد ها بي تعهد مي شود، آنگاه است كه براي معنا كردن نقش خود دست به انتخاب آزاد بودن مي زند و مي خواهد كه در قبال آن مسئول باشد. محكوم مي شود كه از آزادي خود بهره و بار دهد ؟ اما اين حاصل را چه كسي عايد است ؟ اولين را خود نصيب است . چون او هر دم در كام نيستي مي رود پس بايست كه لحظه خود را سرشار كند. اما اين لبريز كردن زمان به چه معناست ؟ آيا كسب لذت و سرخوشي اين ثمره است ؟ نه . آن سوي لذت را آزموده.  درد است . اما از درد نيز گريز هست؟ آيا افتادن در آغوش شادي چاره ساز درد است؟‌جواب باز منفي است. رهيدن از اين دوگانگي درد و لذت نيز يك اراده سترگ مي خواهد. آگاهي دومين محصول اين جهاد و خودكاوي است. آگاه از محدوديت ها . آگاه از مسئوليت. آگاه از از اين تهي بودن مفهوم هاي قراردادي كه به انسان ها تحميل مي شود. بايد كه سد و مرزها راشكست. قبول بي ثمر بودن مبارزه و تن دادن به آن و با جد و جهد تا دم اخر ماندن. مسئوليت در رابطه با انسان ها . آنهائي كه حتي شايد توجه و اهميت و منزلتي برايش ندارد با اين همه بايد كه در قبال آنان احسا س تعهد نمايد. مرگ انديشي نيز حاوي عصاره حيات است. وقتي كه فرد ،فردا را نيامده و گذشته را رفته و تباه شده مي داند. پس نقد حال مي ماند . براي رهائي از اين هيولاي مرگ هر روز بايد در دامان اين اهريمن زندگي را پيدا كند. امروز شايد آخرين فرصت است كه به او داده اند پس از آن نهايت بهره را برد. ترس ها ،ضعف ها و ناكامي ها به كناري مي روند چون او فقط تنها فرصت را قدر مي نهد. مهم نيست كه چه حرفه و منصبي دارد كافي است كه درآن بهترين باشد . نه به خاطر اول بودن .به خاطر نهايت بهره از فرصت. خلاقيت خود را شكوفا كند . از داشته ها ي خود حداكثر استفاده را بر گيرد. سرمطلع و پايان سخن با كلام سهراب. بزرگ باش و تنها و سربه زير. 

+ نوشته شده توسط حسین دهقان در سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت 19:6 |


Powered By
BLOGFA.COM