تبليغاتX
دون کیشوت

در هذیانی از اثبات بودن خویش است.می خواهد برای بودن خویش دلیل راهی داشته باشد. چراغ خانه را به امید یافتن او برافروخته و شام تاریک را با فروغ و گرمی عشق منور ساخته است.  هر کوی و برزن را در جستجوی نیمه نهان و گمشده خویش می جوید. تنها دلیل بودن خود را در این یافت و کاوش می بیند. عمر از نیمه خود گذشته و بهار زندگی زیر سلطه جبار خزان است . هول و ولای این بی معنا زیستن سالها ست که به جانش افتاده.همیشه در واگویه با خویش در پی تسلای خاطر مجروح و افکارپریشان خود است. تئاتر * حکایت ناتمام آن زن خوشبخت*به کارگردانی فرهاد شریفی و بازی فریده سپاه منصور روایت زنی که عمر خویش را در مالیخولیای معشوقی شبانه سپری می کند. همیشه در گفتگو با اوست . با یادهائی از گذشته و خلق و تصویر لحظات پر شکوه در پی سرپوش نهادن بر این تهی زندگیش است. معشوقی که جزتصویر و خیالی بیش نیست. او موقعیتی  که به آن مبتلا است را نمی پذیرد. تنهاو خسته تر از همیشه از کاری که حتی به خویش نیز دروغ می گوید و نمی پذیرد به دامن رویاهای پرشور پناه می جوید. به دنبال کارگردانی که نقش زیباروئی را به ایفاد نماید و چون چهره  فرتوت و فرسوده او ناهمخوان این نقش است راضی به بازی در نقش خود است .اما این نیز جز رویائی خام نیست نه کسی به او برای مشاوره خانواده و خصوصا ازدواج مراجعه می کند و نه کارگردانی بر در او می کوبد. او می ماند و یک دنیا تنهائی و بی کسی. حال که نه نقش و مشورتی است پس آیا نباید سهمی از دل وگرمای وجود داشته باشد. همیشه شب ها بستر سرد خود را با این رویا و خیال بسر می برد مباد که ملال این زندگی آخرین نشانه های حیات را در او به فراموشی سپارد. او که روزگاری می خواست که جام جانش سرشار از باده یکرنگی و وصال باشد اکنون در جزیره بی کسی خویش و بی ارتباط با دنیای پیرامون لحظه لحظه در کام مرگ می رود. او که برق نگاهش یارای جهت دهی به قلب های خسته بود اکنون انتظار نامنتظری را می کشد و دستی را در خیال جستجو می کنند که هیچگاه به سویش دراز نمی شود. روزگاری می خواست که در این دنیای پرتزویر نقش خوبی و زیبائی را بازی کند اما اکنون حتی این بازی و خیال پردازی را از او دریغ می دارند. مرد خود را هر شب بر صندلی، خاموش می یاید که تنها نقش و مجسمه ای از سکوت است و گلایه می کند و در انتظار هم صحبتی است . و چون این میسور نیست در خیال خود او را می کشد و پشیمان از این فعل، آزار روان رنجور او دو چندان می شود . باز خستگی جسمی و ملال روح را به بستر سرد می سپارد و با این امید به سر می برد که فردا با انرژی از مردش و  آمدن کارگردان آغاز می کند اما نیک می داند که چه سرنوشتی در انتظار اوست.     

+ نوشته شده توسط حسین دهقان در چهارشنبه هفتم دی 1384 و ساعت 13:15 |


Powered By
BLOGFA.COM