آلودگی هوا بیداد می کند ،اما امان از آلودگی فضای فرهنگی و روحانی .آلودگی هوا همه رابه ستوه آورده و طاقت زندگی را از آنان بریده است . و این را شخص می تواند به سادگی درک نماید. اما زیان و خساراتی که به ساحت اندیشه و روان انسان وارد می شود را چگونه می توان به محک آزمایش در آورد ؟ اما در تعیین مصادیق این آلودگی که دامن اندیشه فرد را می گیرد چگونه می توان شناخت و رفع مشکل نمود ؟ اولین گام در این رابطه تعیین مولفه هائی که در مسیر این تهاجم واقع می شود ، است . زمانه پرشتاب این جامعه چنان افراد را زیر چرخ های خود فرو برده و آنگونه او رادر چنبر مشکلات دچار ساخته که دیگر نای ایستادن و تامل بر خویش را ندارد. فرد برای زیست فرهنگی نیازمند تکیه گاههائی که باور های خود را بر آن استوار سازد ،است . این بنیان ها را چگونه می توان شناخت ؟ نخست اینکه فرد به یک شناخت و دلبستگی به فرهنگ خود دست یابد .دو دیگر به محک نیرو ها و توانائی فرد ی خود دسترسی پیدا نماید. زمینه و امکان تحقق عینی این داشته ها را داشته باشد. اما آیا این برای افراد جامعه مهیا است ؟ آیا برنامه ریزان تعیین خط مشی فرهنگی را به کمال انجام می دهند؟ اما کمی تامل در زندگی روزانه کافی است که دانست این موارد رعایت و مورد توجه قرار نمی گیرد . صبح که در فضای عمومی ظاهر می شوی با چفت و بست های ترافیک و گیرهای که در اتلاف و مرگ وقت دخیل است رودرو می شوی. آیا راه چاره ای هست . آیا امیدی هست که بهره ای مفید از این زمان ها به دست اورد؟ افراد را اندک کجی به مرز طغیان و انفجار احساسات می کشاند . حوصله در افراد به خاموشی می رود . هیچ کس در قبال این کج خلقی ها راه چاره ای نمی اندیشد. اما ماقبل این را باید از پی هائی که این بنای معوج بر آن استوار است جویا شد. فرد می خواهد که بداند به کدامین فرهنگ متعلق است اما این را جوابی در خور به او داده نمی شود . مراحل تحصیل را که به یاد می آورد اگر یادو خاطری از گذشته می شود یاد موزه و آثار تاریخی که غبار کهنگی بر آنها دوخته شده را درنظر می آورد. از گذشتگان فرهنگی نیز شعر و شاعران را متصور می شود که تنها غم و هم انان سرودن در وصف بر وروی یار است . ایران را با گذشته طولانی که تاریخ و یاد سپاری آن توان فرسائی ذهن در مواقع آزمون های تحصیلی است . اما چه به ما داده اند و چه کرده اند که از ما توقع احساس تعلق بر این مرز و بوم را خواستار هستند. جوان در می ماند که با این تضاد و چند گانگی که در ساحت جامعه و فکر او در جریان است چه رویه ای پیش گیرد . تکلیف خود را با نوع رفتاری که باید انجام دهد را نمی داند .آیا دیگر حکیم طوس در شب ویل و پر آشوب خود سودای بیان عشق در چاه مانده بیژن را دارد؟ آیا قامت کمان آرش را یارای پاسبانی مرز و بوم ایران را دارد ؟ آیا خوان های تباهی پیش روی رستم به او توش و توانی داده است ؟ آیا ذهن نجیب سیاوش در تب و تاب پاکی و بی آلایشی بی قراری می کند ؟ آیا کلام حکیمانه سعدی هارمونی موزنی به روان ایرانی می بخشد ؟ آیا عصاره مینیاتور حافظ را توان رودرروئی با زمختی بر دوش فرهنگ ایران را دارد؟ هزاران سوال دیگر هست که مجال طرح آن نیست و اینکه از این منبع بی کران می توان نیاز امروز را بر آورده کرد؟ آیا عارفان بلند اندیش دیگر اندیشه پاک زیستن به ما الهام می کنند؟ آیا امروز نمود عینی آنرا در جامعه نظاره گریم ؟ ایا جوان ایران می داند که ریشه های دلبستگی خود را از این خزانه بی پایان برگیرد ؟ آیا افسون شهرزاد بستر بی قصه و پر درد را مرهم می نهد؟ به رتبه فصل ها که می نگریم می بینیم که از وصل گوی سبقت را ربوده است . به چند گانگی رفتار و کردار که می نگریم می بینیم که عصاره تمامی حکمت بشر که بر سه پایه اندیشه ظریف ایرانی استوار بود تضاد دارد و هیچ همنوائی احساس نمی شود . اندیشه های شوم و دژم ، کردار ناموزون و رفتار چندش آور در تمامی سطوح این ساحت و فضا را مسموم کرده است. اما همه این ها طرح سوال و دیدن معضلات است . چه کسی پاسخگوی آنها است ؟ به که باید رجوع کرد ؟ آیا کسانی که سکان هدایت این سرزمین را در دست دارند توان آنرا در خود دارند که ساحل امن و امان را نشان ساکنان آن دهند؟ آیا نوبت و گاه بر شدن و زادن دوباره چو ققنوس بر خاکستر این مادر نجیب میهن فرا نرسیده است؟ همچنان آلودگی هوا بیداد می کند اما امان از آلودگی فضای فرهنگی و روحانی .

