تبليغاتX
دون کیشوت - سالها مشغول قتل عام روزها بود.

روزی .  روزگاری

                    سالها مشغول قتل عام روزها بود.

خوابگاه دانشجوئی بعثت. بالای تخت یکی از دانشجویان عبارتی بود بدین مضمون * مشغول قتل عام روزها هستم*. روزهای او از ساعت ۱۲ ظهر شروع می شد. بعد از ان به دانشکده خبر می رفت و عصر همین مسیر را برمی گشت و وقت سرخوشی و بهره او آغاز می گشت. بحث و خواندن کتاب و پناه به باغ سبز  عرفان و سیر در رویا ها آرامش بخش  اضطرب و پریشانی او بود. غم خود را در گریز از واقعیت سمج تسکین می داد. او که سالها پیش از ان در یکی از دانشگاههای کشور در رشته شیمی کاربردی که عشق دوران دبیرستانش بود قبول و پس از مدت کوتاهی دلزده از این معشوق و با گذراندن بیش از شصت واحد انصراف داده بود. می خواست که شیمی همیشه معشوق او باشد و صیغه محرمیت را با آن جاری نساخت. بحران های او از همین زمان آغاز شد. بحران هویت *من کیستم* . و چون بدون رهنما و مرید در این مسیر گام بر می داشت متحمل هزینه های زیادی شد. می خواست به تنهائی  در پی پاسخ های خود باشد. به مذاهب مختلف سرک کشید شاید که ایراد و درماندگی که گریبانگیر او بود را در دین خود بازجوید. به گذشته قومی و ملی خود رجوع کرد تا شاید راز این عقب ماندگی تاریخی قوم و ملت خود در رابطه با دنیا ی جدید رادریابد. در این سردر گمی و ابهام هر لحظه زمین زیر پای باور های او سست تر و رو به زوال تر می شد. درمانده در میان بی یقینی هر دم در آوردگاهی خسته تر از همیشه برمی گشت.دوران سربازی نیز او را رها از رویاها نساخت. اما درد او بی در مان شده بود و شاید دیگر دردی را احساس نمی کرد . از لحاظ مالی خانواده او را تامین می کردند. و این امنیت وثباتی برای او محسوب می شد. پس از خدمت سربازی  هوس درس خواندن به سرش زد. و در کنکور دانشکده خبر قبول شد. با اشتیاقی که دامن گیر جامعه بود وفضای بازی که ایجاد شده بود  مسرور از این که این رشته را انتخاب نموده است. اما این هیجا ن نیز زود فروکش کرد . شرایطی که بر این رشته مستولی بود و افرادی که در این وادی قلم می زدنند و مشکلاتی که سر راه آنان سبز می شد. باز او را از رفتن باز می داشت. تنها دلخوشی که در این ایام داشت دوستان ذی قیمتی که لحظه های دلتنگی خود را با آنان سپری می کرد. همیشه به دنبال آرمانهائی می گشت که امکان تحقق آن برایش میسور نبود.یا در آینده نیامده زندگی می کرد یادر  حسرت گذشته های پر بارسرزمینش بود. عرفان شیمیائی نیز در مدت کوتاهی این مشکلات او را صد چندان کرده بود. روزی به خود امد و از آن نمی دانم کجای هستی طلب رهائی نمود. پاسخ او اجابت شد. او از گذشته و افکار و احساساتی که موجب نگرانی او بود رها گشت. اکنون  برای امروز زندگی می کند. شاغل است و  از شغل خود راضی است.از  بی نظمی ذهنی و زمانی  کم کم فاصله می گیرد. دیگر در بند غم فردا یا حسرت و ندامت گذشته نیست . او تا حدودی آدم شده و بعضی وقت ها به دوستان سابقش سر می زند. من با دیدن او  شور زندگی را لمس می کنم . زمانی غریزه مرگ بر او حکومت می کرد ولی اکنون امیدوارانه در همه چیز می نگرد. گرچه خوشبین نیست و لی با امیدواری روزها را سپری می کند.  اگر راهها را بسته بیند از رفتن دریغ نمی کند .و سعی می کند که نقش خود را به بهترین وجه بازی کند   

+ نوشته شده توسط حسین دهقان در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 و ساعت 15:34 |


Powered By
BLOGFA.COM