زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
در پایانی سالی کهنه به سر می بریم. سالی که در دل خویش حواث تلخ و شیرینی برای ما به همراه داشته است. که مجال و نیازی به بازخوانی آنان نیست. اما یک مطلب برای من مهم است و آن بی حرمتی و قدر ندانستن همدیگر است. تنهایی آدمهاست. فاصله هاست. دروغ و ریاست. اینکه زود از همدیگر خسته و بیزار می شویم. ملالت در رفتار و گفتار ما هویداست. پویایی وشادی از لبان ما رخت بسته ونفرت و خشونت بر لبان ما آماسیده است. حال این معلول چه عوامل درونی یا بیرونی است . اما نمود خارجی آن افسردگی وبی طراوتی است . اینکه حاضریم به ثمن بخس همدیگر را فروخته و پشت همدیگر را خالی کنیم. کارها بر اساس عشق پیش نمی رود.و جای خود را به ابتذال وروزمره گی داده است. تنهائی و بی کسی خوره ای است که روح و جان انسان را به ورطه اضمحلال می کشاند . هیچ کس در پی کم کردن فاصله ها نیست. کسی به فکر تغییر نگرش افراد جامعه نیست. همه در لاک بی کسی خویش خزیده اند و تنهائی حاکم بلامنازع شده است. تهدید و شاخ و شانه کشیدن افراد سیاسی زندگی سادهو عادی را از مردم دریغ می دارد. و بی اخلاقی بیداد می کند. بازار گرم ریا و تزویر یک سایه هولناک بر روابط ما انسانها دوخته است . قحطی وفا و عاطفه است. دیگر کسی برای دیگری زندگی نمی کند.دیگر جور و جفای دلربا ی یار دل از کسی نمی دزدد . دیگر کسی نگاهی به شادی در دیگری چشم نمی دوزد .دیگر بزرگ فکر نمی کنیم.دیگر بزرگ نمی شویم. بلوغ نمی یابیم. اما باید به فکر چاره بود . باید تا دیر نشده به چاره اندیشید و دوباره با افکاری نو زندگی را در آغوش کشید. می شود خلوت خویش را وسیع نمود . و فروتنانه با همه یگانه شد. جدائی ها را می توان با برونداد کینه و نفرت از دل به نشاط رساند . گامهای سال نو از کوچه سار شهر شنیده می شود .به استقبال یک زندگی جدید برویم.

