محیط امن و بی تشویش. وجود و حضور دوستان صادق. فراغت از غم ایام . مامنی برای اندیشیدن به زیبائی ها. فضائی که در آن ملالی نیست. سحر و جادوی آن غالب بر زمان خطی است. فضائی سرشار از امور ماورائ . جائی که در آن لمس و حضور خدا هویدا است. زمان بعد خود را از دست می دهد . انسان به خلسه یگانگی با همه امور و اشیا می رسد . رنج - کینه- نفرت و امور بر باددهده روان در آن غایب است. این یک فضای جادوئی برای جوانانی است که در کنار نشئه مواد مخدر خواهان خود یابی هستند. آغاز ماجرا و جریانی که سرانجام آن بر او نامعلوم است . او همین دم و آن را می طلبد . گریزان از نیامده و بیزار از رفته . چه سرخوش نظاره گر رمز و راز عالم است. آنات بی زمان که در پناه روح نباتی وحدت ماورا طیبعت و دون آن راشاهد است. این اما یک روی این اهریمنی است که تلبیس حق شده است. مکار هزار چهره ای که با بر نشتسن بر بال آرمان و آرزوهای فروخفته یک جوان آن را به عفریته تباهی تحویل می دهد. هر لحظه در مرداب گمراهی و تیرگی فرو می رود و امان از راه چاره و نجات . جوان است و خامی و هوس تجربه و رزم آوری با این غول هزار چهره . غولی که خلق مناظر خیال انگیز کار و هدف اوست . رسالت او هدایت در راه ماندگان و غافلان از راه صواب و درستی است . او نماد غریزه مرگ و نیستی است . جوهره و عصاره او را با افکار تیره و ابهام در آمیخته اند. وظیفه دارد که روح شادمانی و خاطره آن سرخوشی ازلی جام دوست را با بوسه بر لبان زهر آگین این داروی ابلیس به قهقرا برد. روح دردمند جوان را با سرخوشی لحظه ای به یغمای ابدی می برد.او با فطرت پاک جوان سرو کار دارد و سر و جادوی خود را با دراین راه بکار می اندازد که به این استحاله دست یابد. جوان اما هر لحظه به این مغاک کشیده می شود و آنگاه است که در می ماند . خدایا مرا راه چاره ای فرا روی نه . ندا روان خسته او را التیام نمی بخشد. هر لحظه این هجران دردناک تر می شود . روح زخمی او قالب افسردگی می گیرد به روان حیوان بی آزار نزدیک می شود . در ته اعماق چشمان بی سوی او شعله های حیات هر دم رو به خاموشی می نهد . خدایا مددی . ای کسی که همه رشته ها در دست توست .پناهی با ش این درمانده را . غمناک است. تو گوئی غم هجران چند هزار ساله انسان نوعی را بر دوش های ناتوان و فرسوده خود حمل می کند. بیزار است از خود و غیر . همیشه در گریز است . دیگر به ندا و باور نیز بی ایمان می شود. دلش نیز از اندوه این دیگر روی جوهر ه انسان تهی می شود . اصلا او کیست . این دیگر مهم نیست. لاشه بدبو و متعفن چه به دانستن این عصاره خرد بشری . خود را بشناس پوزخند تلخی با کینه به تو ارزانی می دارد. حیات . زیست . زیبائی. چه واژه های متعفن و پوکی در کلام اوست. او در چنگال غریزه مرگ دست و پا می زند. بعضی مواقع و لحظاتی که تنها با تنهائی خود به سر می برد خدا با گام های پدری مهربان به سراغش می آید. فرزند بیمارم . بیمار . آیا او بیمار است باور این جمله او را به واکنش وامی دارد غرور جوانیش به سویش می شتابد . من که می خواستم شاهکار خلقت را خلق کنم . من که می خواستم چرخ گردون بر وفق مراد من بچرخد. اما این آرزوهای سرخورده نیز در پس هزار توی او رنگ می بازد. اصلا از کی من باختم . به که باختم . این چه بلائی بود بر من نازل شد. کدامین گناه دامنگیر من شد که دچار افیون و بازی بی پایان آن شدم . خدایا مددی . مگر خدائی هم هست. من سالها بود که نقش خدا را بازی می کرد . آنقدر باورمند خود بودم که ترسیم آینده ملک و ملکوت را من می نوشتم . حال چه مانده و پریشم که از خدا که ساخته ذهن بشر است یاری گیرم. تضاد . هست نیست. هست این آخرین نوای الهی که در جان بیمار او طنین انداخت . خدا هست . ایمان هست . چاره هست. مهم آنکه قبول کنی که بیماری . بیمارم؟ نه .علامت سوال را از آخر جمله حذف کن. جای سوال نیست. جای رفتن و برشدن است. بر خیز و از او مدد و یاری طلب . سالها در کنار تو و به انتظار تو نشسته بود . دست مهربانش نیز در بدترین لحظات بر سر تو بود. بی درکی و بیماری تو مانع رویت رویش بود. لاک تنهائی را به خودخواهی این رذیلت بشری بسپار. خود را رها کن خدا منتظر است. تنها و درماندگان نیز مشمول این لطف بی کران هستند. باور کن که می شود . شده است. می شود در قاموس انسان همیشه نقش و رنگ الهی را به نظاره نشست . انسان در رهش و گریز و بی نیازی از خدا است که مبتلا به این هجران و تباهی می شود . درد او بی معنویتی است . بی دنباله بودن او را ابتر و ناقص می کند . جای رشد و کمال را بر بندگان باز نهاده اند. کافی است که ایمان داشت و این راه را پیمود. جوان برمی خیزد . اکنون رها از هر تعلق است . دیگر نگران فردا و تشویش گذشته نیست این بار بدون نیاز به نشئه مواد فقط با یاد و ذکر خدا. چه پدری مهربان همیشه با اوست. او تلاش خود را می کند و دنباله و نتیجه را به خدا می سپارد .و همیشه این دعا را به گوش جان می سپارد که
خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم.
شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم

